|
خوشم میاد خدا خوب میدونه کی حالمونو بگیره تا زیادی پررو نشیم اینو اینجا نوشتم تا یادم باشه دیگه پررو نشم
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگیم خندیدی به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را به هم بند زنم پ ن:همه بی معرفتن نمی دونی بدون.
مهرورزان زمان های کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که تویی بر نیاید دگر آواز از من ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هرچه میل دل دوست بپذیریم به جان هرچه جز میل دل او بسپاریم به باد آه! باز این دل سرگشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان کسی ریختن است کار فرهاد برآوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه درآویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد!
از صلیب های کهنه ی سنتی که به گردن میکشیم امید معجزه نیست عشق مسیحای زندگیست که دگربار زنده بودنت را اعجاز می کند به صلیب سنتش مکش
الناز جونم تولدت مبارک دوست گلم دوست دارم جیگر
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهرهجری کشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش میرود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من لب چه می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه ی گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچوحافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
آجی جونم تولدت مبارک قربونت برم آرزویم این است نتراود اشک از چشم توهرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هرروز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
اینم کیک تولدت بیا
در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است و صداقت گل نایابیست به چه کسی باید گفت با تو خوشبخت ترین انسانم
مسعود رسام كارگردان مجموعههاي تلويزيوني «خانه سبز» و «سرزمين سبز» با بيان اين مطلب در گفت و گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس گفت: در اين شرايط فقط ميتوانم بگويم كه مرحوم «شكيبايي» خيلي انسان خوبي بود، آدمي كه عاشق خانوادهاش بود و زماني كه خانه سبز را با هم كار ميكرديم، ميليونها نفر به او ابراز علاقه ميكردند. هیچ وقت فراموشت نمی کنیم
میلاد علی است و عید درویشان دایی جونم عیدت مبارک
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من پس از تمام اضطراب،عذاب و انتظار من تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بودو بس من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود پ ن ۱:من این شعرا رو چون خودم دوستشون دارم می نویسم.لطفا توهم نزنید. پ ن ۲:خداحافظ تا بعد از امتحانا
اي دوست
ميان جان دو انسان چنين به هم نزديک چه قدر فاصله؟ آخر چه قدر فاصله؟آه چه قدر ماندن در هاله ي تبسم و شرم؟ چه قدر بودن در پرده ي سکوت و نگاه؟ چه قدر دوري از آفتاب آن لبخند؟ چه قدر محروم از سايه سار آن گيسو؟ چه قدر بايد سر کرد بي نوازش او؟ چه قدر؟ چه قدر به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها؟ به حکم مبهم تقدير سر نهادن ها؟ بشر چه قدر به درمان عشق درماندست؟ مگر چه قدر از اين عمر بي ثمر ماندست؟ مگر چه کاري خوش تر ز دوست داشتن است؟ مگر که عشق گناهي براي مردو زن است؟ چه قدر بايد بر اين گناه تاوان داد؟ چه قدر بايد خاموش ماند تا جان داد؟ چه قدر پرسه زدن در خيال با اندوه؟ چه قدر صبر؟چه صبري به سهمگيني کوه؟ چه قدر سرخ شدن زير تازيانه ي شوق؟ چه قدر بي تو نشستن در اين سکوت و ستوه؟ چه قدر بي تو به دنبال خويش گرديدن؟ کوير حوصله را با تو درنورديدن؟ ميان جان دو عاشق چنين به هم نزديک چه قدر بايد مشتاق ماند و صبور؟ چه قدر بايد نزديک بود و از هم دور؟ چه قدر؟
حس غريبي است دوست داشتن دل من ، غم نو مبارک !!!! « نویسنده:Scorpion
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم زلف را حلقه مکن تا نکني در بندم طره را تاب مده تا ندهي بر بادم يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم غم اغيار مخور تا نکني ناشادم رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم قد بر افراز که از سرو کني آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شيرين منما تا نکني فرهادم رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس تا به خاک در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي من از آن روز که در بند توام آزادم
مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي آره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي آره بعد شروع مي کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم .. تو چشماتو بستي .. نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم.. نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد.. نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم آآآآخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه.. دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا.. قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي.. مي بيني که سرد شدم.. محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم.. تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود آرومه آروم... گريه نکن ديگه.. من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟ نویسنده:Scorpion
سال نوی همه مبارک. سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم
من صبح خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده آغاز می کنم من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال که دستم به دست توست جای راه رفتن پرواز می کنم آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش میکنم گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم گویند این و آن آهسته هان وهان دیوانه را ببینید بی خود چو کودکان لبخند می زند با خود چگونه گرم سخن گفتن است آه من دور از این ملامت بیگاه همچنان سرمست در فضای پر میخانه های راز شاد از شکوه و طالع بخت موافقم آخر چگونه بانگ بر آورم که عاقلان دیوانه نیستم به خدا سخت عاشقم
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش. برای مسعود عزیز هم دعا می کنم که زود زود خوب بشه و خودش وبلاگشو آپ کنه.
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ ترین دردش زا بی آبی نامیدند. دکتر شریعتی
آقا مسعود توی وبلاگش نوشته بود خیلی سخته وقتی آدم نمی دونه راهی رو که عقلش می گه انتخاب کنه یا اونی که دلش می گه؟ اما می دونی سخت ترش چیه؟اینه که حتی نفهمی عقل و دلت چی می گن.یعنی جوری بیفتی توی بن بست که حتی خودت نفهمی چی می خوای.
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته ار آب و آتشم خلقم به روی زرد بخندند باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
در انتظار چیستی؟؟ اینجا هنوز تاریکی ست. تو به ازدحام کدامین کو چه ی خوشبخت خواهی نگریست وقتی دریچه مسدود است....
خدایا خودت بگو چه کار کنم آخه من از کجا بفهمم چه کاری درسته؟
خیلی خوب خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد آفتاب تبدیل شد به سایه،به باران شورو شوق تبدیل شد به هوس،به درد ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز خیلی زود با "تا ابد"شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی،به هیچ وقت و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر خیلی زود خیلی خوب زودتر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد خیلی زود پ ن:یه روزی عشق تو هم تبدیل می شه به هیچی.شاید خیلی زود.زودتر از اینکه فکرشو بکنی.
گاهی آنقدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری.نه فریادرسی که کس بی کسیت گردد نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود.گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد.تنها و غریب به کنجی می نشینی.هی اشک میریزی هی آه می کشی.آه چه تماشا دارد آهوی دو چشانت وقتی که دلت طوفانیست.آه چه زیباست نرگسان دو چشمت وقتی که عشق را بهانه می کنی و چشم به راهش می نشینی که: تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی. از اعماق سینه ات آه میکشی.خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریایی ات می نشیند.حس غریبی که صدایت می کند: باید امشب چمدانی که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری و به سمتی بروی که درختان حماسی پیداست سمت جغرافیای عشق،سمت ابدیت،سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن.سمتی که عشق خانه دارد،بودن خانه دارد،سرودن خانه دارد و آزادی خانه دارد.به سمتی که: جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازت پیداست تنها و بی کس،دور از همه کس،دور از همه جا به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته خیره میشوی.نستعلیق واژگانش را هجی می کنی و می خوانی: راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود در راه عشق حاجت هیچ استخاره نیست به خود می آیی و نرم نرمک پای در رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری و در پس کوچه های تنهایی خویش جولان می دهی.می تازی و می تازی تا بدان جا که حیثیت بودایی ات و قداست اهورایی ات و دم مسیحاییت صدایت می کند: شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی همین که از رفتن می مانی و از خواندن دست می کشی الهام نازنینی از آن سوی طبع لطیفت سرازیر می شود و می گوید: بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب که باغ ها همه بیدارو بارور گردند بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سفید به آشیانه ی خونین دوباره برگردند ز خشکسالی چه ترسی که سد بسی بستند نه در برابر آب که در برابر نور و در برابر آغاز و در برابر شور تو خامشی که بخواند؟ تو می روی که بماند؟ که بر نهالک بی رنگ ما ترانه بخواند؟ زمین تهی ست ز رندان همین تویی تنها که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی احمد سبحانی
و چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمیست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جایی برای زیستن و اندک جایی برای مردن
آوای تو شد هم نغمه من ای لاله ی من بردی دل من خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس مست دیوانه ی من رویت رخ من سویت ره من هستی چو بهشت کاشانه ی من پروانه ی من پروانه ی من بی تو چه کنم مستانه ی من * یاد اون روزایی که با آبجیم و شیرین و امین میرفتیم قلیون می کشیدیم به خیر.جاشون خالی.
همیشه وقتی تنها،نا امید،ملول تنت،روانت،از دست این و آن خسته ست همیشه وقتی رخسار این جهان،تاریک همیشه وقتی درهای آسمان بسته ست همیشه گوشه ی گرمی به نام دل با توست که صادقانه تر ازهر که با تو پیوسته ست به دل پناه ببر که آخرین پناهت اوست تو را چنان که تمنای توست دارد دوست
|
About![]()
خانه ی احساسم Archivesشهریور 1388اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
بنویس نامه نویس روی ماسه هاس خیس. |